محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
155
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
روز است تا نان نخوردم از غم . گفت : چرا . گفت : از آنكه زبان را گروگان كرده ام با تو ، ترسم كه وفا نتوانم كردن ، كه اين كعب مردى بزرگ است و به حصارى استوار اندر است . پيغمبر گفت : تو جهد بكن اگر بتوانى مبارك ، و اگر نتوانى معذورى . گفت : يا رسول الله ، مرا اندر اين كار ياران بايد ، و مردى بود از انصار ، نام او سلكان بن سلامه و كنيت او ابو نايله ، و با محمّد بن مسلمه دوست بود و با كعب شير خورده بود ، و هر گه كه كعب به مدينه آمدى به خانهء وى فرود آمدى ، و وى را دوست داشتى و بر وى ايمن بودى . و محمّد بن مسلمه سوى وى شد و وى را از اين كار كه پيغمبر گفته بود آگاه كرد و گفت : اگر تو با من يار باشى ، اين كار بتوانيم كردن و دل پيغمبر خداى خوش كردن . سلكان اجابت كرد و گفت : ديگر ياران بايد . پس هفت تن از انصار يار شدند و بنشستند و تدبير كردند كه چگونه كنند . چون تدبير راست شد ، به نيّت رفتن [ وقت ] نماز خفتن بيامدند و پيغمبر را آگاه كردند كه ما مىرويم ، و ما را سخنان بايد گفتن به عيب تو كه پيغمبرى . پيغمبر گفت : شايد . و با ايشان تا بقيع الغرقد برفت . پس گفت : برويد بسم الله ، و زود باز گرديد . ايشان برفتند تا به در حصار كعب شدند . چون به نيم فرسنگى برسيدند ، پيش حصار اندر خرماستان بود و حصار بنى نضير برابر بود و گرداگرد حصار اندر جهودان بودند . ايشان برفتند و بر در حصار كعب شدند . و كعب بنوى زن كرده بود و عروس آورده ، و با آن زن بر بام حصار خفته . سلكان ياران را بر راه بنشاند و خود با سلاح به در حصار آمد و كعب را بانگ كرد . كعب بيدار شد و وى را بشناخت و پاسخ داد و سر فرو كرد و گفتا : سخنى دارى ؟ گفت : دارم ، گفتا بدين وقت ترا با من چه سخن است ؟ گفت : آمده ام تا با تو مشورتى كنم به كارى اندر ، اگر توانى فرود آى و اگر نتوانى تا باز گرديم . كعب بر خاست كه فرود آيد . آن زن وى را دامن بگرفت و گفت : مشو . كعب گفت : اين برادر من است شير خورده و در او شب و روز بر من گشاده است . اگر من در خويشتن بر وى ببندم زشت بود ، و من هرگز از در وى باز نگشتم . پس اين زن گفت : مرو كه شب است و تو ندانى كه